|
به نام آنکه می داند حدیث تلخ رفتن را ... هنگامی که خورشید نیست و ماه ومهمان آسمان است. آن هنگام که تمام پلک ها فرو ا فتاده و خانه با لالایی سکوت در خواب است. در فضایی که تنهایی در آن بیداد می کند تو را جستجو می کنم . تو را از پاکی آینه می خواهم. بیا که وجودم سراسر نیا زمند وجود آسمانی توست. عزیز دل . . . ------------------------------------ کوچه بارانی و سرد خانه خالی مانده از عشق و محبت دیرگاهیست ترش و شیرین چنگ بر شب می زند کاش ببارد بیش از این باران کاش ظلمت در پی صید شکار دیگری بار سفر می بست یا خواب با دیدگان خسته ام همنوا می گشت تو همچون باوری از حقیقت در آینه نگاهم بسته ای نقش! حرفی به من بزن! چیزی به من بگو! بگو: از آتشی بگو که با نگاهی آنچنان سرد و بیگانه بر من بیفروختی و خاکستر خویشم کردی! نقاب از چهره بیفکن و خود حقیقیت شو! مگذار کسی که می باید روزگاری عشق را در صمیمیت یک نگاه به تو بخشد بیش از این در تحمل شکنجه ی بیگانگی عذاب کشد کاش عاشق می شدی تا درد من درمان شود مهربان با عاشقت تا کاخ غم ویران شود کاش می شد با تو گویم جمله درد و سر و راز همچو وقتی در نمازم با خدای بی نیاز کاش می شد با تو باشم در تمام لحظه ها پشت گرم از تو شناور در میان ورطه ها تو که چشمانم برایت روز و شب را می گریست آه گفتی در سرت جایی برای عشق نیست گر تو یک یار صمیمی را نمی خواهی چرا؟! جذب خود کردی مرا آدم ربایی بی وفا یاریم کن من نبینم سرایی ای خدا
|
About![]()
این وبلاگ فقط برای اونایی که یه روز عاشق شدن و هنوزم عاشقن.... Archivesمهر 1388شهریور 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 Links
همینه
تصاوير زيبا سازی وبلاگ
|