|
در تلاطم زندگی به دنبال راهی می گشتم که مشعل هدایت مرا روشن نگه دارد. راهی که اگر سالها در آن غرق شدم هیچ گاه به عمق سکوت نرسم. همیشه بدنبالش در اعماق دریا می گشتم اما امواج ، آن را به خشکی رسانیده بودند. آن راه همیشه از کنارم عبور می کرد و من چون دیوانه ای خموش به آن می نگریستم و به تماشای حرکاتش می ایستادمو با آن حرف می زدم اما او را نمی شناختم. خورشید ژر نور تر از همیشه برایم می تابید و گرمایش به بدنم آرامش را هدیه می داد. ماه برایم دستی تکان می داد و با خنده ای که در وجودش نهان بود خداحافظی می کرد. صحرا چمن های به صف کشیده اش را برایم می رویاند. آسمان تمیز تر از همیشه باران محبتش را در گلوی زمین می فشرد. ماهی های سرخ ، آبی حوض را می درخشاندند. و گلها با آن سایه هاشان چهره ی واقعی بهار را برایم معنا می کردند. و من در چشمگیر پهنه ی دریاچه ی کبود با عشق آب را می ربودم و دامن کشان به کوی دیگری پناه می بردم. زیر شمشیر غمش رقص کنان می رفتم. اما هیچ کدام از اینها شایسته ی او نبود. و آنگاه فهمیدم مسیر کدام است که عکس بهار را در خیالم همچون مه در آب دیدم. ای کاش دوری از ما دور می بود و جدایی ها را من فقط در خواب می دیدم. و هنگامی که بهار می رفت و مرا ترک می گفت چنین بیان کرد: اگر برگشتم ، برایت خاطره ای ، شاخه گلی ، یا هدیه ای خواهم فرستاد اما اگر برنگشتم خداحافظ !
|
About![]()
این وبلاگ فقط برای اونایی که یه روز عاشق شدن و هنوزم عاشقن.... Archivesمهر 1388شهریور 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 Links
همینه
تصاوير زيبا سازی وبلاگ
|