تبليغاتX
محبوب جاوید - بهار

محبوب جاوید

به کسی که دوستش داری با صدای بلند بگو " دوستت دارم "

در تلاطم زندگی به دنبال راهی می گشتم که مشعل هدایت مرا روشن نگه دارد. راهی که اگر سالها در آن غرق  شدم  هیچ گاه به عمق سکوت نرسم. همیشه بدنبالش در اعماق دریا می گشتم اما امواج ، آن را به خشکی رسانیده بودند.                                                                                          

آن راه همیشه از کنارم عبور می کرد و من چون دیوانه ای خموش به آن می نگریستم و به تماشای حرکاتش می ایستادمو با آن حرف می زدم  اما او را نمی شناختم.

خورشید ژر نور تر از همیشه برایم می تابید و گرمایش به بدنم آرامش را هدیه می داد.

ماه برایم دستی تکان می داد و با خنده ای که در وجودش نهان بود خداحافظی می کرد.

صحرا چمن های به صف کشیده اش را برایم می رویاند.

آسمان تمیز تر از همیشه باران محبتش را در گلوی زمین می فشرد.

ماهی های سرخ ، آبی حوض را می درخشاندند.

و گلها با آن سایه هاشان چهره ی واقعی بهار را برایم معنا می کردند.

و من در چشمگیر پهنه ی دریاچه ی کبود با عشق آب را می ربودم و دامن کشان به کوی دیگری پناه می بردم. 

زیر شمشیر غمش رقص کنان می رفتم. اما هیچ کدام از اینها شایسته ی او نبود.

و آنگاه  فهمیدم مسیر کدام است که عکس بهار را در خیالم همچون مه در آب  دیدم. 

ای کاش دوری از ما دور می بود و جدایی ها را من فقط در خواب می دیدم.

و هنگامی که بهار می رفت و مرا ترک می گفت چنین بیان کرد:

                       اگر برگشتم ، برایت خاطره ای ، شاخه گلی ، یا هدیه ای خواهم فرستاد

اما اگر برنگشتم

                                                                                             خداحافظ ! 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت1:14 PMتوسط هستی | |